دست بالاي دست بسيار است

دست بالاي دست بسيار است

پيامبر گرامي اسلام (ص) فرمود:

1- هنگامي كه خداوند درياهاي سفلي را آفريد، آن درياها افتخار كردند ، و به موج هاي خود باليدند و گفتند: «چه كسي برما چيره و غالب اس؟!»

2- خداوند زمين را آفريد، كه دريا را در سطح (و گودالهاي) خود قرار داد، و زمين بر دريا، برافراشته شد، و در نتيجه دريا بر زمين ، خوار گرديد، سپس زمين مغرور شد و افتخار كرد كه چه چيزي بر من غالب است؟!»

3- خداوند، كوه ها را آفريد، و آنها را ميخ هاي زمين قرار داد، و زمين در برابر كوه ها ، ذليل شد و سرخورده گرديد. سپس كوه ها بر زمين افتخار كردند، و غرور و سركشي نمودند و گفتند: «چه چيزي بر ما غالب و پيروز مي گردد؟!»

4- خداوند آهن را آفريد ، كه با آهن، سنگ كوه، قطعه قطعه شد، و در نتيجه كوه در برابر آهن سر فرود آورد ، سپس آهن بر كوه ها افتخار كرد، و گفت: «چه چيزي برمن غالب و چيره مي شود؟!» (من آن هستم كه كوه را مي شكنم).

5- خداوند آتش را آفريد: و آهن در دل آتش، نرم شد و ذوب و ذليل گرديد. اين بار آتش مغرور شد و بر آهن افتخار نمود ، و از روي غرور، زبانه كشيد و گفت:« چه كسي بر من غالب مي شود؟!»

6- خداوند آب را آفريد، و همان آتش به وسيله آب خاموش و ذليل گشت، اين بار آب مغرور شد.

7- سپس خداوند باد را آفريد، باد امواج دريا را به هرجا كه خواست به حركت در آورد ، و طغيان آب را سركوب نمود، و سرانجام باد به حركات تند خود، مغرور شد و گفت: «كيست كه بر من غالب گردد، و من آن هستم، كه آب سركش را ، سركوب كردم. و همه جا جولان گاه من است.»

8- خداوند انسان را آفريد، انسان (با عقل و هوش خود) بناهاي مستحكم و پناهگاه ها را در برابر بادها، ساخت، بادها در برابر او نتوانستند عربده بكشند، و سرخورده شدند. انسان، مغرور شد كه من چنين و چنان هستم و افسار گسيختگي باد و طوفان را مهار كردم، و باد را خوار نمودم ، كيست كه برمن غالب شود؟!

9- خداوند مرگ را آفريد، مرگ وقتي به سر رسيد، انسان، ذليل آن شد و نتوانست مرگ را از خود دور سازد، مرگز نيز مغرور شد و افتخار كرد كه من آن هستم كه (گُل سر سبد موجودات) را ذليل و اسير كردم.

10- خداوند به مرگ فرمود افتخار نكن ، من تو را دو نيم كردم، و به دو گروه دوزخي و بهشتي تقسيم نمودم، و از آن پس هميشگي (يا دوزخ و يا در بهشت) را به صحنه آوردم، و مسأله اي به نام مرگ را نابود كردم.

بنابراين ذات پاك خدا، وجود غالب مطلق است، و بر همه چيز برتري دارد و بايد به او دل بست

من یک سنت پیدا کردم......

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.

 

او از

 

پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی ذوق زده شد.

 

این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز

 

، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج!).

 

 او در مدت زندگیش ، 296 سکه ی

 

1 سنتی ، 48 سکه ی5 سنتی ، 19 سکه ی 10 سنتی ،

 

  16 سکه ی 25 سنتی ،2 سکه ی نیم دلاری و

 

 یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد.

 

 یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

 

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت

 

، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش

 

 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای

 

پاییز را از دست داد.

 

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید بر فراز آسمان ،

 

در حالی که از شکلی به شکل

 

دیگر در می آمدند ، ندید.پرندگان در حال پرواز ،

 

درخشش خورشید و لبخند

 

هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد !

نشان لیاقت عشق

نشان لیاقت عشق 

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.

چگونه جای مناسبی برای کارمند جدید تعیین کنیم؟

چگونه جای مناسبی برای کارمند جدید تعیین کنیم؟


1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن:

الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار.

ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.

ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.

ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار.

چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.

ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.

خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.

د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار.

ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.

ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند، بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده!