تبليغاتX
عـــــشـــــق گــــمـــشـــده
عـــــشـــــق گــــمـــشـــده

احســــاس سوختـــن را به تماشا نمی تـــوان چشید×××××آتــش بگیر تا بدانی چه می کشم

**عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري، 3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!

 اي که مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني کوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلکاري شده ؛ در کويري چشمه اي جاري شده ..... يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
هفت شهر عشق شهر اول: نگاه و دلربايي شهر دوم: ديدار و آشنايي شهر سوم: روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم: بهانه،فکر،جدايي شهر پنجم: بي وفايي شهر ششم: دوري و بي اعتنايي شهر هفتم: اشک،آه،تنهايي

[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

 

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

 

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |

دير زماني است كه هيچ گلي در كوير تنهاييم ام نروييده است و هيچ باراني قلب تشنه ام را سيراب نكرده

است .دير زماني است كه خورشيد وجود سردو غم زده ام را به گرمي نوازش نكرده و هيچ صدايي به مهرباني

دايم نزده است.گويي من در خاطره اي بيش نيستم كه غبار زمان ان را در خود مدفون كرده است.



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |

گل ها را می بینم ، اما آن ها را نمی فهمم
رنگشان را حس نمی کنم
صدای باران ذهنم را می آزارد
آخ که پروانه ها چقدر نازیبایند
و نسیم چقدر خشن روی پوستم می لغزد
این چه رنگی است که آسمان آبی دارد ؟
ای کاش به جای آبی ، خاکستری بود

و ای کاش
نهرها بخشکند
و خورشید و ماه در هم بپیچند
و دریاها تهی شوند
و کوه ها واژگون
و درختان بی برگ
و گل ها پژمرده
و باران خاموش
و پروانه ها بی رنگ
و نسیم آرام
و آسمان آبی ، خاکستری

ای کاش دنیا نباشد و هرچه در آن هست نباشد و من هم نباشم
اگر قرار است بدون تو باشم

خودت بگو شکیبایی تا کجا ؟
گفتیم صبر و صبر و صبر
آخر صبر هم به ستوه آمد
آخر صبر هم به ستوه آمد
آخر صبر هم ...............

اما

باز هم صبر می کنم
و چشمانم را به راهی می دهم که می دانم از آن خواهی آمد
ای گذشته و حال و آینده ام
بیش از این به خرمن دلتنگیم آتش نزن.



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟
 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني
 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...
از هر چي سيبه منتنفرم




[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.

فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،

فقط 5 دلار ..

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

 جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،

ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط

معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،

بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب ،

فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،

فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ،

 می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار!



[+] نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز



[+] نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

 

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

 

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،

 

هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند .

 

و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

 

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

 

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

 

و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند .

 

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که

 

در آفتاب می رقصند نوازش می کند ،

 

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند

 

تکان می دهد.

 

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد

 

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید .

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید،

 

خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید

 

و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید ،

 

به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛

 

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید

 

و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید.

 

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش .

 

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش .

 

عشق نه مالک است و نه مملوک ،

 

زیرا عشق برای عشق کافی است .



[+] نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از کجا وز که خبر آوردي ؟

 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

 گرد بام و در من 

 بي ثمر مي گردي.

 انتظار خبري نيست مرا

 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس

  برو آنجا که تو را منتظرند

  قاصدک در دل من همه کورند و کرند ... .. .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک،تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ

که فریبی تو،فریب

قاصدک! هان،ولی...آخر...ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با تو ام،آی!کجا رفتی؟ آی...!

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.



[+] نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط عـــــشـــــق گــــمـــشـــده |
مطالب گذشته


Copy Right © http://lovegone.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH